تبليغاتX
ستاره دنباله دار

ستاره دنباله دار

یادداشتهای روزانه

از اینجا رفتم. اگر ادرس جدید خواستین برام کامنت بذارین.

تعظیم

تشکر

بدرود

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط آزاده  | 

یکی از بدیهای این اتفاقات اخیر و نیمه تعطیل شدن همه کارها و فعالیتها شاید این باشه که روزی ده بار یه شماره رو می گیرم برای احوالپرسی برای چاق سلامتی ولی بعد دوباره یاد اتمام حجت آخرمون می افتم و دوباره گوشی رو می ذارم.و بعد برگشتنه از سرکار تا خود خونه در تمام راه مدرس همت امام علی عینک دودیمو محکم به چشمهام می زنم آهنگ ستار   می ذارم و تا قبل از اولین پیچ کوچه بلند بلند گریه می کنم.
این هوای گرفته ابری مکمل تمام احساسات غم انگیز روزهای تهرانه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط آزاده  | 

اولین روزی که این وبلاگو درست کردم یه شعر تلخ آغازش بود. الانم یه جورائی دوباره دارم از نو خودمو می سازم و شروع می کنم. شاید بد نباشه دوباره این شعرو بذارم. خیلی حرفا برای گفتن توی همین شعر خوابیده.

از هم گريختيم

آن نازنين پياله دلخواه را دريغ برخاک ريختيم

بيدارما که آن همه شوق اميد داشت

اکنون نگاه کن که سراپا ملال گشت

اينک من و توييم

دوتنهاي بي نصيب

هريک جداگرفته دراين سرنوشت خويش

سرگشته در کشاکش توفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش

                                                                  ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط آزاده  | 

توی یه پازل بزرگ چندتا قطعه کوچیک ولی مهم رو ندارم.کاش یه نیروی اهورائی این قطعه هارو به من برمی گردوند.
قطعه ی کوچیکش مربوط به یه تصمیم مهم توی زندگیمه . قطعه ی متوسطش راجع به اداره کردن زندگی فعلیمه و قطعه ی  بزرگ بزرگش مربوط به یه حس تلخه . یه حس گزنده از گذشته ی نزدیک.
کاش یه پیشگو بود تا ازش می پرسیدم درکجای تاریخ زندگیم این حس تلخ منو آزار نمی ده.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

همینطوری که دارم درس می خونم به اون همه حس تلخ فکر می کنم. به اینکه یه دوره ی جدید از زندگیم شروع شده. به اینکه می تونم دوباره  رها و آزادفکر کنم.
این یه وجب خاکی که برای خودم و دختر کوچولو لازمه مهیا است.
اینهمه تلاش برای رسیدن به هیچ.
دیروز خواب می دیدم کسی ( آشنائی)از من تقاضای کمک می کرد. نمی دونم شاید کابوس بوده شایدم واقعیت. نتونستم تو همون خواب بهش بگم بیشتر نیاز به کمک دارم.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط آزاده  | 

این چند روز بارونای گاه وبیگاه ، این هوای دلچسب پائیزی منو می بره به روزای عاشقی چند وقت پیش.چراغای روشن خونه ها با دیدی که برای من داشت وقتی شبا از پنجره به دوردست ها نگاه       می کردم یه حس خاص و مملو از دلتنگی برام به همراه داشت. تو اون لحظات مرتب به این فکر می کردم الان داری توی اون اتاق خاص و بزرگت توی یه گوشه ای تنها چکار می کنی؟ چقدر حسودیم می شد به دستی که ممکن بود توی دستای تو جا خوش کرده باشه ، به صدای مخملیت که توی گوش هرکسی ممکن بود شنیده بشه؟ هق هق گریه های من چقدر از گوشای تو دور بود. چقدر دنیا برام سنگین و تحمل ناپذیر بود. چرا خواستم که نباشی ؟ چرا گذاشتم قلبمو اینطوری بسوزونی ؟
حالا این روزا دوباره از خودم می پرسم تو کجای این دایره پرنقش و نگار زندگی من ثبت شدی؟  برای بودن و موندنت تا ابدالابد تا انتها باید چه قسمت از زندگیمو برات وثیقه بذارم؟ چرا همیشه دلهره ی رفتنت به تلخی با منه؟

دست من وقت نوشتن
شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن صورت من
خنده هاتو کم میاره
عطر یاسی که تو چیدی
ناز صد باغو خریده
ماه کامل سر سفره
گریه هامو سر کشیده
تو چه خوشرنگ و عزیزی
مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه
حدس یک گل پشت دیوار

ای تو دل کوک
ای خوش آهنگ
تو شنیدنی ترینی
من پر از هوای غربت
تو هوای سرزمینی
زمهریر نارفیقان
خواب آفتابی می بینه
هجرت ما وسط آب
زورقی بی سرنشینه
لا لا لا لا ...

پیله بستن در دل تو
کار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشیدن
رقص ناب مرد و زن بود
با تو باید مثل شبنم
عطر گلها رو بغل کرد
تلخی فاصله ها رو
پر کندوی عسل کرد
تو چه خوشرنگ و عزیزی
مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه
حدس یک گل پشت دیوار

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

چندروز پیش خیلی اتفاقی چشمم افتاد به کمد لباسهای دختر کوچولو، کلی شلوار و تی شرت توی هرطبقه از کشوها روی هم تلنبار شده بود. یاد روزی افتادم که اینقدر خانوم کوچولو کوچیک بود که با کلی بدبختی توی خیابون بهار دنبال پیراهن یقه ب ب با سایز صفر می گشتم. شاید خیلی خنده دار بنظر برسه ولی mother care حتی سایز دوصفر هم داره . برای بچه های نارس و خیلی ریزه میزه. خانوم کوچولو با وزن ۸۵۰/۲ گرمی هنگام تولدش اینقدر بنظر مامان جان بنده که کوچیکترین بچه اش ۸۰۰/۳ گرم بوده ریزه و فسقلی می اومد که وقتی از تخت بلند شدم رفتم اتاق نوزادا دنبال یه مه مول کوچولوی نحیف می گشتم. ولی خانوم کوچولو با رنگ به شدت سرخ و انگشتای تپل و چشمای ورم کرده بنظرم اینجوری نیومد.
جمعه که داشتم کشوی لباساشو مثل هرماه از لباسای کوچیک شده خالی می کردم یواشکی کشوی آخر لباساشو کشیدم بیرون تا اولین کفش پارچه ای با سایز صفرشو دوباره نگاه کنم. این کفش یادآور خیلی لحظه ها از روزای سرخوشی و بچگی منه. وقتی لمسش می کردم داشتم مشخصا" به این موضوع فکر می کردم که اگه یه روزی عروس بشه این کفشارو به مرد زندگیش نشون می دم تا بفهمه پرورش یه بچه ی ریز با سایز دو صفر تا وقتی هم قدم زندگی اون شده چقدر برام پرمسئولیت و سخت بوده. دلم می خواد تنهائی و تنهائی یه زن توی به دوش کشیدن یه مسئولیت به این بزرگی رو درک کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

روال عادی زندگی مثل خوردن یه سیب بزرگ سرخ رنگه که با همه مزه و طعمی که توی دهنت به جا می ذاره بازم تکراریه.
راستی چی می شد اگه همه طعمهای زندگی مزه دیگه ای پیدا می کردن. نمی دونم اونوقت من همین جا اینطوری بازم با شیطنت و کم فکری می خواستم مزه ی تنوع و شهد و تلخیه همه مزه های دوروبرم رو بچشم؟ و آیا اگه مزه تلخ جدائی جاشو با خنده های هوس آلود وصال عوض می کرد من همین قدر لذت می بردم که الان می برم؟
تلخ و گس و کشدار و پراضطراب هرجور که حس می شه کرد اینروزها دارم طعم های زندگی دلخواهمو می چشم با همه ی دلواپسی ها و دلتنگی های متداول و عجیبش.
عشق هم درگیر و دار این مبارزه های بی امان با عقل و تن و احساس همچنان داره افسار آزاده رو می کشه....
حلقه ای برگردنم افکنده دوست
می بردهرجا که خاطرخواه اوست
راستی زندگی آدمای دیگه چه مزه ای داره؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

دیروز ۳ تا اتفاق جالب افتاد :
۱. یه آدم مورد اعتماد بهم گفت اگه چیزی رو که مدتهاست از ته دل می خوام مرتب توی ذهنم داشته باشم قطعا" بهش می رسم.
۲. یه دوست تلفنی بهم خبر داد یه برنامه رو ببینم. برنامه راز توی سینما ماوراء. چیزی که مرتب مطرح می شد این بود که آدما فقط به چیزهائی که فکر می کنن می رسن.
۳. من دارم از دیشب دوباره فکر می کنم و انرژی می فرستم و از ته دل می خوام. چی رو؟
باید یه جای دنج توی یه ده قشنگ داشته باشم.
.....یه چیزی که مدتهاست توی ذهنمه اینه که بتونم .........
..... همیشه کنارمی ....همیشه ....همیشه....همیشه.....همیشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

می دونید چه حسی داره وقتی انگشتای دستتون یه نبض پرتپش قلبو از روی گردن یا از روی دستای قلاب شده به دنده ماشین می شمره...
می دونید این جاده ای که تا بی انتها پر از خاطره و عشق و شور و جوونیه به شکل غیرقابل باوری یه جاده میون بر برای شکفتن عشق و هوس و تمنای منه و جریان سیال و دائمی این لذت همیشه همراه منه.توی این خلسه عمیق سوزان با من و تنها باش تنهای تنهای تنها......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط آزاده  |